|
پرنسس بهار
بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت..
|
تونیستی... و پاییز از چشم های مرد عاشقی شروع شده است... که تمام درختان را گریسته است... در سوگ رفتنت... برنگرد... که برنمیگردی تو هیچوقت... نمیخواهم داشته باشمت... نترس... فقط... بیا در خزان خواسته هایم قدم بزن... تا ببینمت... دلم برای راه رفتنت تنگ شده است... [ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ۳:٢۱ ب.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
گفته بودم میکشمتــــــ آخر ... [ ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ ] [ ٢:۳۳ ب.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
آخــــــــــه چرا؟؟دارم افت تصیلیمو باهمین چشام میبینم. دیروز عصری با باباییم رفتم مرسه یه دیدار با مهلما بود..کارنامه ی ماهانمونو دادن وحشتناک بود بابا نیگاش کرد منم حسابی لبخند تحویل دادم نمره های کوفتیمو بارنگ قرمز یهنی خطر و زرد یهنی مواظب باش نشون کرده بودن!! باباگف بریم ببینیم مهلمات چی میگن!مهنم که چاره هی نداشتم گفتم بابا اونجارو خانوم ریاضی!!بهد سهلام احوال پرسی خانوم گف سما کدوم کلاسی تا حالا نیدمت!!بهدش گف قراره یه کوئیز دیه بگیره ومهن قول دادم بوخونم بهدش دوباره گفتم ای ی ی ی بابا خانوم فیزیک!! بابا گف سلام خانوم فیزیک ما همکاریمو فلان(گفتم بابا (این صدای وجدانم بود) چهرا اینو میگی توخع داری چیکا کنه اونجوری بیشتر آبروم میره ها)هیشی دیه اونجام بهد کلی پند از خانوووم قول دادم فیزیک بوخونم.. فوقع ما وقع.. نتیجه اخلاقی قول میدم درس بوخونم البته موخوندما ولی نمیدونم چرا اینجوووری میشد..تا بهد امتحانای دی ماه نت نمیام خهلی سخته ولی موتونم تحمل کنم کنکور دارم ونیخام جلو بچه های مرسه جدید کم بیارم خوشجال میشم اگه دهام کنین دوستون دارم بای تا های [ ۱۳٩٠/٩/۳ ] [ ۸:۱۳ ق.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایتها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا!!!!!!!!!!!!!!
سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من
عاشقم من
قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن
من سوختن
بر دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز
او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن
باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن
باک نیست
آه می ترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نا مهربانی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویرانتر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گرچه سوزد پر ولی پروانه ام
فاش می گویم :
که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی
گفت: نه
گفتمش شیرین زبانی
گفت: نه
گفتمش نا مهربانی
گفت: نه
می شود با من بمانی
گفت: نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش
افسوس او باور نکرد
خود نمیدانم خدایا چیستم
یک نفر با من بگوید کیستم
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من
ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه!!!!!!!
فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دوروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت [ ۱۳٩٠/۸/۳ ] [ ٤:۱٢ ب.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
نفس می کشم نبودنت را
نیستی ...
هوای بوی تنت را کرده ام
می دانی ؟؟؟
پیرهن جدایی ات بد جور به قامتم گشاد است
به همه ی عاشقان خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی می کنم !
گرمازده می شوم ... تو را کم دارم
سرما می خورم ... تو در خونم پایین آمدی
تو نیستی
آسمان بی معنیست...
حتی آسمان پر ستاره
وباران
مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد !!!
تو نیستی
و من چتر می خواهم ...
چه مصیبتی می شود وزش باد
دلم برای موهایت هم تنگ شده ...
هر چیزی که مرایاد تو و عشق من به تو می اندازد
در چشمانم لباس سیاه پوشیده ...
خودم را به هزار راه میزنم
به هزار کوچه
به هزار در
که نکند یاد آغوشت بیفتم ....!!! [ ۱۳٩٠/٦/۳۱ ] [ ٧:٠٢ ب.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
تقصیر تو نبود! شاد می شوم! [ ۱۳٩٠/٦/٢۳ ] [ ۱۱:۳٠ ب.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
[ ۱۳٩٠/٦/۱٧ ] [ ۱٠:٥٥ ق.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
نه چتر با خود داشتی نه روزنامه نه چمدان عاشقت شدم!! از کجا باید میفهمیدم مسافری؟ [ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۱٢:٢۸ ب.ظ ] [ سما73 ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |